تبليغاتX
:( دل من (:
دلتنگیهای دل من

انتظار

اگه می خوای منو بشناسی اول باید خودتو بشناسی

وقتی به اون جایی رسیدی که گفتی من ، منم

اون وقت می تونی احساس منو پیدا کنی .

نه خوشحال نباش

این تازه اولشه

احساس من یعنی روحم ، یعنی خودم

ولی به این راحتی ها نیست

یه چیزی ، تو خودتو شناختی ؟

اگه اره پس چرا غصه می خوری ؟ تو بهترینی  بهتر از تمام چیزهایی که دورو برته

پس چرا حسرت میخوری ، حسرت چیزایی که خودت داری

اره یه قلب ، یه احساسه پاک و یه دل مهربون

همه رو داری

ولی باید تو خودت پیداش کنی

اگه پیداش کردی و احساس منو شناختی به منم یاد بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 7:48  توسط لیدا | 

((تو را دوست دارم ))

نه فریادی. نه سرودی. نه نغمه ای. فقط سکوت می کنم و می دانم که حرفهایم را از چشمانم میخوانی . نه دفتری. نه قلمی. نه کلمه ای. فقط دستهای تهی ام را پیش رویت می گیرم و می دانم که کتابهای نانوشته ام را از سطرهای سپید دستهایم می خوانی . همه حرفها شعرها و نثرهایم برای آنهایی که هیچ گاه به درون کلمات سفر نکردند و دلتنگی یک ابر پاره پاره را ندیدند و حسرت سیبهای سرخ را در هنگام فرو افتادن از شاخه نشنیدند و لحظه لحظه سکوتم و نثرهایی که هرگز نخواهم نوشت و تصویرهایی که تا ابد نخواهم آفرید برای تو . باز و بسته شدن پلکهایم فرو رفتن و برآمدن نفسهایم رفت و آمد این جسم خاکیم برای آنهایی که جز خیابانها و پیاده روها گذر گاهی نمی شناسند و شکفتن روحم در باران زبانه کشیدن آتشکده احساسم در شبهای تنهایی و کبوتران مهربانی که در آسمان قلبم پرواز می کنند برای تو . برای یافتن تو برای دیدن تو نیاز به جستجو نیست . من در  چوبها. سنگها. آبها. آتشها. گلها و خارها تو را می بینم. من در بال گنجشک ها. خطوط ساده برگها. تپش موجها و سرکشی شعله ها تو را حس می کنم . من از لحظه ای که چشم به دنیا گشوده ام . دنبال خودم می گردم . دنبال فرشته ها و ارواح زلالی که در ازل می شناختم و ملکوت پر ابهتی که زیر پایم جریان داشت . همه شادیهای کودکانه زمینی و خنده های ترد و روشنم برای آنهایی که آسمان ابری و گرفته را دوست ندارند و همه اشکهایم که به اندازه بزرگترین اقیانوس هاست و اندوههای بلورینم که بوی غربت پیامبران را میدهند برای تو.   

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 7:59  توسط لیدا | 

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر .من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم و مهربانی در دلتنگی و در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد. من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر آهنگ هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد . او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آن دلی که من برایش می مردم سرد و بارانی است.

ای بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد همان طور عاشق. همان طور مبهوت. با آن وقار بی مثال.

آیا کسی پیدا خواهد شد ؟ از این عاشق تر و از من برای تو مهربانتر !

تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید و او را که من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 10:18  توسط لیدا | 

وقتی توجهت رو به سمتی جلب می کنی می گن داری نگاه می کنی

وقتی کسی رو صدا میزنی میگن داری صدا می زنی

وقتی دوست داری چیزی رو حس کنی یعنی داری لمس می شی

من معتقدم رفتار ما مثل داد و ستد می مونه

داد و ستد اگه توش انصاف رعایت بشه کار مقدسیه

مخصوصاً اگه هر دو طرف از معامله راضی باشن

اینجوری ...

من به تو لبخند می زنم و تو به من لبخند می زنی

من نیشگونت می گیرم و تو می خندی و حق نداری ناراحت بشی ...!

البته خوبه قبل از داد و ستد با هم حرف بزنیم ... هر دو طرف رو می گم ...

تا دقیقاً مشخص شه .

که من چی از تو می خوام و تو چه از من می خوای و تا همدیگه رو

 نشناختیم بی خودی بهم امیدوار نشیم .

چون اگه من بهت لبخند بزنم و تو بهم اخم کنی ... من از معامله لبخند وحشت می کنم و شاید

دیگه هیچ وقت لبخند رو توی صورتم نبینی

حتی آدم هایی که دعا می کنن هم همینطور ...

اونها هم به نوعی با خداوند داد و ستد می کنن

عبادت می کنن و در عوض ، خوبی دریافت می کنند.

مس یا نقره می دن وبه اندازه ادراک و توانشون خوبی دریافت می کنن

البته به شرطی که بدونن خداوند چی ازشون خواسته و دقیقاً بدونن از خدا چی می خوان

در غیر این صورت ممکنه حتی تو معامله با خداوند ور شکست شن.

و هر چی طلا خرج می کنن چیزی جز مس دریافت نکنن

چه جوری ؟ بهت می گم ...

خوب من تجربه خوبی در مورد خداوند دارم، چون زمانی ، نیمی از طول روزم رو

با خداوند داد و ستد می کردم ...

می دونی من مثل پدری که به زور برا بچش چیزی می خره هر روز فقط

به یه شکل و یه فرم عبادت می کردم

تعجب می کنم پدرم هم ، همیشه این رفتار رو با من داشت

فکر می کرد که می دونه چی تو دله من می گذره !

بعضی ها می گن من از راه دل با خداوند حرف می زدم

مثل پدری که فقط حدس می زنه پسرش چی دوست داره !!

و عجیب اینکه همیشه اشتباه حدس می زدم و می دونم باعث رنجش اون می شدم

یه روز تصمیم گرفتم مدتی اون رو تنها بذارم و کاری رو انجام بدم که

دوست دارم و بجای داد و ستد با اون

با خودم داد و ستد کنم ... و به اون فقط عشق بدم.

( اینجوری بود که خودم رو شناختم و تازه فهمیدم من تاجری بودم که

نمی دونستم که چی باید بگیرم و چی باید بدم )

خداوندا ... چرا حتی یه بار با صدای واضع با سوداگرا ( معامله گرها )

حرف نزدی ؟

راستی ... تو فکر می کنی خداوند به چه چیز اهمیت می ده و به چه چیزی توجه می کنه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 9:41  توسط لیدا | 

سوال

من از تو ...

وقتی سوال ازمن داری لطفاً بپرس

به 1001 دلیل منطقی ، ازم بپرس و راحت باش

اگه بدونم جوابت رو می دم و اگه ندونم ، ازت فرصت می خوام که جوابش

رو برات پیدا کنم

از این کار لذت می برم

و مطمئنم وقتی جوابش رو بهت بدم باعث خوشحالیت می شم

و یه دانش به دانشهام اضافه میشه و مطمئنم یه روز به درد خودم هم می خورد.

شاید از همین راه ثروتمند شم کسی چه می دونه؟

واگه وقت نداشته باشم می گم نمی دونم ولی مطمئنم اگه بپرسی حتماً

کسی هست که کمکت کنه که جواب سوالت رو بدست بیاری .

پس لطفاً سوال کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 9:36  توسط لیدا | 

 

من ثروتمندم

من از تو ...

با عشق ثروتمند می شم و اون رو فقط در ازای عشق می فروشم

و می دونم عشق بزرگترین گنج دنیاست

یه معدن بزرگ از عشق توی قلب منه

و هر وقت می خوام هدیه ای رو به کسی بدم اون رو ، روی سینه ام می ذارم

تا خوب به عشقم آغشته بشه

مطمئنم اون هدیه می تونه صاحبش رو هم ثروتمند کنه

فقط کافیه کمی صاحبش رو عاشق کنه

خوش به حال دوستام

کاش من هم دوستی مثل ، خودم داشتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 12:1  توسط لیدا | 

لباسام هم بوی من رو میده

من از تو ...

قبول دارم که لباسهام ، پرچم ارزشهام ، احساسات و رفتارمه

و باید همیشه بهترین پرچم رو بر افراشته کنم.

برای همین هم

وقتهایی که احساس سبکی می کنم می خوام رنگ قرمز و سفید بپوشم اونم

بدون آستین

و وقتهایی که هوا خیلی سرده می خوام آبی و زرد بپوشم اونهم با آستین

تو فصل بهار می خوام لباسهای روشن بپوشم ، خنک و سبک .

و وقتهایی که غمگین هستم دلم می خواد رنگ قهوه ای بپوشم چون به آرامش بیشتری احتیاج دارم .

و وقتهایی که سر کار هستم و باید جدی باشم لباسهای شیک و فرم می پوشم ، خاکستری ، مشکی

ولی خواهش می کنم وقتهایی که حوصله ندارم و احتیاج به آرامش دارم

درکم کن و اجازه بده با لباسهای راحت و نرم در کنارت قدم بزنم و با هم به خرید بریم

و اینقدر از لباسهام اشکال نگیر و به پرچم احساساتم ، شخصیتم و نیازهام احترام بذار

به نظر من لباسها هم مثل دوستهای ما می مونن

دوستهایی که من رو دوست دارن و همیشه چسبیده به من زندگی می کنن

و مثل لباسهای چسبون می مونن که زیباییها و زشتیهام رو نشون می دن . و همیشه صادقانه

اون چیزی رو به من نشون می دن که هستم . برای همین وقتی خوش هیکل هستم دوست دارم

لباسهای تنگ و لاغر بپوشم تا حسابی بدنم به چشم بیاد

ولی وقتهایی که خیلی لاغر می شم یا حسابی چاق ، ترجیح می دم لباسهای گشاد و باز بپوشم و ترجیحاً شیک ،

چون لباسای گشاد همیشه عیبهام رو می پوشونن و با رقصشون خودشون رو به نمایش می ذارن

و از این که با این لباسها اینقدر راحت هستم و اینقدر من رو شیک و مرتب

نشون می دن احساس خوشحالی می کنم.

ولی از یه چیز نگرانم

اگه یه روزاونقدر بد هیکل بشم که کاری از دست این لباسای گشاد و شیک بر نیاد

باید چیکار کنم؟

باید از دوستام بخوام بهم دروغ نگن و بی خودی امیدوارم نکنن و در عوض کمکم کنن که

بهتر شم.

یه پیرهن کهنه که توی سرما و گرما محکم بغلم می کنه تا به همه بگه من کی هستم ...

بهتر از یه پیراهن شل و وله شیکه که با تکون خوردن و رقص

فقط خودش رو به همه نشون می ده و عیبهای من رو پنهان می کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 12:0  توسط لیدا | 

فرصت

من از تو ...

همیشه به خودم می گم باید شجاع باشم و یه فرصت به دیگران بدم تا ...

خودشون رو به ما ثابت کنند و اگه من این کار رو نکنم ، اگه اونها لایق باشن

به هر حال یه فرصت بدست میارن ...

ولی من این شانس رو از دست دادم که بهتر بشم

البته من هیچ وقت کم تر از اون چیزی که هستم نمی شم .

فقط با کمک نکردن به دیگران

فرصت بهتر شدن رو از خودم می گیرم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 11:57  توسط لیدا | 

 

نمی تونه

می تونه صدای سگ در بیاره و حتی من رو گاز بگیره

می تونه مثل یه گرگ بهم حمله کنه و من رو بدره

می تونه با مشت صورتم رو داغون کنه

می تونه هر جهنمی به پا کنه تا زندگیم رو سیاه کنه

می تونه به هر بهانه ای مزاحمم بشه ...

ولی بدون ، حتی نمی تونه به اندازه یک ثانیه فکرم رو مثل تو مشغول کنه

چون هر حمله ای که میکنه

عشق و نیازم به تو رو بیشتر تو دلم احساس می کنم

کاش اینجا بودی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:49  توسط لیدا | 

 

توقع

توقع داشتم وقتی از خونه می رم بیرون همه بهم توجه کنن و لبخند بزنن.

البته از متلک هم بدم نمیاد

خب می دونی ...وقتی بهم متلک می اندازن احساس می کنم اونقدر مهم

هستم که نظر کسی رو جلب کنم!!

... وقتی رسیدم خونه خیلی ناراحت بودم ... اصلاً بهم خوش نگذشت !

توقع داشتم همه بهم توجه کنن ولی کسی نکرد ...

اگه کسی به شما توجه نکرد باور کنید به شما لطف کرده

این رو بهتر از این نمی تونم به شما ثابت کنم که بهترین شخص زندگیم

با بی توجهیش به من ، لطفی به من کرد که عزیزترین کسانم به من کرده بودند

اهمیت این رفتارو زمانی فهمیدم که مجبور شدم خودم به خودم توجه کنم و زحمت

خودم رو خودم بکشم ...

وقتی اونقدر جالب نیستید که حتی خودتون هم از تنها بودن با خودتون

کسل می شید

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:38  توسط لیدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یاد خواهم داد به او آنکه تنفر را آفرید و رها شد از من و تو خود بد بودن را خلق نمود.
آری من لیدا هستم.

نوشته های پیشین
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
dj-jordan
sex fashion
mashgh-eshgh
جالبه ببینید
daniken
ملیحه
زخم خوردگان تقدیر
عشق
شازده
میلاد
پرستو
مرد درد
مهندس مکانیک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM